قلعهٔ بالشها

یک حلزون کوچولو به نام نونو، در باغی پر از گل زندگی میکرد. خانهاش روی پشتش بود و هر جا میرفت، آن را با خود میبرد. یک شب، نونو از خانهاش بیرون آمد. هوا خنک بود. ماه بالای باغ میدرخشید. نونو به ماه نگاه کرد و گفت: «سلام ماه جان! دلم میخواهد امشب کنار یک دوست باشم.»
ماه لبخند زد و گفت: «کنار درخت سیب را نگاه کن.» نونو آرام به آن طرف رفت. زیر درخت، یک خرگوش کوچولو روی بالشی نرم نشسته بود. یک کتاب هم جلوی او بود. خرگوش گفت: «سلام! من پنبه هستم. دوست داری با هم کتاب بخوانیم؟» نونو خوشحال شد و گفت: «بله! من عکسهای کتاب را خیلی دوست دارم.»
پنبه کتاب را باز کرد. توی آن، عکس یک قلعه بود. قلعه پنجرههای گرد و یک در آبی داشت. کنار در، چند دوست دست هم را گرفته بودند. نونو گفت: «چه قلعهٔ قشنگی! کاش ما هم یکی داشتیم.» پنبه گوشهایش را تکان داد و گفت: «میتوانیم با بالشها یک قلعه بسازیم؛ یک قلعهٔ نرم برای من و تو!»
پنبه چند بالش آورد و کنار هم گذاشت. نونو هم برگهای کوچک را جمع کرد تا جلوی در قلعه بگذارند. او آهسته میرفت، اما پنبه منتظرش میماند. وقتی برگ بزرگی پیدا کردند، هر دو با هم آن را کشیدند. ماه از بالا نگاه میکرد و نورش را روی راه میریخت. کمکم قلعه آماده شد؛ با دو دیوار نرم و یک در باز.
نونو جلوی در ایستاد. بالش کمی بلند بود و او نمیتوانست از روی آن رد شود. پنبه گفت: «صبر کن، دوست من!» بعد یک بالش کوچکتر آورد و جلوی در گذاشت. حالا راه صاف و راحت شد. نونو وارد قلعه شد و خندید. گفت: «ممنون که کمکم کردی.» پنبه گفت: «قلعه وقتی قشنگ است که هر دو بتوانیم توی آن بنشینیم.»
آنها کتاب را وسط قلعه گذاشتند و کنار هم نشستند. پنبه صفحهها را ورق میزد و نونو عکسها را نشان میداد. توی یک عکس، دو دوست زیر یک پتو بودند. نونو گفت: «وقتی تنها بودم، دلم گرفته بود. حالا کنار تو خوشحالم.» پنبه آرام گفت: «من هم همینطور. با یک دوست، هم ساختن قلعه بهتر است، هم خواندن کتاب.»
کمی بعد، نونو خمیازه کشید. پنبه کتاب را بست و یک پتوی سبک روی هر دوی آنها انداخت. ماه نور آرامش را از پنجرهٔ قلعه به داخل فرستاد. برگها آهسته تکان میخوردند. نونو گفت: «شب بخیر، دوست خوبم.» پنبه گفت: «شب بخیر.» بعد هر دو چشمهایشان را بستند و در قلعهٔ نرمشان، با دلهای شاد، آرام به خواب رفتند.